تبليغاتX
آرامتر از نسیم
 

  هستى‏جان! با همه به زبان مهربانى سخن بگو،

مهربانى كليد دروازه‏هاى ناگشودنى‏ست

 يك صدف بهترين‏ها را در دلش دارد،

چون صدفى بهترين باش،

سايه التفات و مهربانى خود را از صدفهاى ديگر دريغ مكن.

 راهِ دريا را به كسانى كه چون صدف مى‏انديشند نشان بده،

دريا هميشه چشم براهِ صدف است.

    هستى كوچك ما!

 ما نشانى دريا و صدف را از همديگر پرسيديم

يادم هست همين موضوع باعث آشنائى ما شد.

من در جستجوى صدف بودم نگهبان مرواريد اصالت

و او مى‏خواست به سراغ دريا برود.

 او نشانى صدف بود و من نشانىِ راه دريا را مى‏دانستم.

چشمان كنجكاو او، جوياى دريا بود،

غافل از اينكه او خودش به توامان صدف و دريا بود.

 من و اين همسفر دريادل اعتقاداتمان قرين هم بودند،

و اين موجبات سفرى آرام و پردوام را تا دل دريا پديد آورد.

    ما عشق خودمان را مديون دريا و صدفيم،

مرام دريا و صدف موجب نزديكى و يكى‏شدن دلهاى ما شد.

هستى‏جان! ما هستىِ ترا هم مديون صدف و دريائيم.

پى‏بردن و دريافتن مرام دريا و صدف :

                         پايان تنفس و آغاز زندگى‏ست.

ما براى آرامش درياى زندگى خودمان تلاش خواهيم كرد،

 هيچ دريائى طوفانى نخواهد بود

مگر آنكه تندباد افعالِ ناآگاهانه،

                          طوفان شكننده آن دريا را پديد آورد.

    دل دريائى

  يك دل دريائى دست يارى با دلى دريائى مى‏دهد

تا طوفان ناخواسته حوادث او را فرونشكند

 و از پاى درنياورد.

يك دل دريائى :

سخاوت ابرها و كرامت دريا را با خودش دارد.

دل دريائى خودخواه نيست دگرخواه است.

 هستى‏جان! باور كن آفت آدمى، حس خودخواهى‏ست.

هستى‏جان! دريا منتظر صدفهائى‏ست

               نگهبان مرواريد اصالت و دوست‏داشتن.

    صدف خودت باش، آرام، منتظر، صبور.

    در عمق همين دريا، زايش گوهر را بياغاز.

    طاقتِ صدف ماندن را از دست مده.

    صدفِ امروز: درياى فرداست.

همانگونه كه صدف امروز:

                               قطره ديروز

              و قطره ديروز:

                  چشمه كوچكِ كوهسار پريروز است.

    باوركن! سرچشمه كه بخشكد،

آسمان كه بى‏ابر شود،

دريا هم كه باشى باز،

 كاسه به دست گداىِ قطره مى‏شوى.

    باوركن!

هى دنبالِ سينه ريز امواج و صدف و بوتيمار مى‏گردى!

گاهى بايد كوير بود تا لذت عطش را بيشتر احساس كرد.

گاهى بايد عطش شد

تا درك لذت شرب آب در تو زنده شود،

گاهى بايد چشمه‏اى پرسخاوت شد

تا كه آهوانِ دشت در عطش آب نميرند،

 هستى‏جان!

    براى درياشدن، اول بايد قطره شد،

قطره‏بودن امروز باعث مى‏شود

كه فردا به درياشدن خويش غره نباشى.

    و بدان كه قطره‏شدن، قطره‏ماندن نيست.

به قطره بودن خويش معترف باش

               اما به قطره‏ماندنِ خويش قانع مباش.

هميشه به نقصِ معترف و معترض باش.

صدف باش

          و به درياشدن و دريابودن بينديش  .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط آرام  | 

پاييز گشايش پنجره‏اى بود در مقابل من

 

رو به سوى تمامىِ مُحالاتى

 

كه در خواب گاهگاهى آنها را مى‏ديدم.

 

  پاييز براى من سرفصل جديدى بود

 

براى پوست‏اندازى، تغيير، تنفس

 

و استشمام بويى كه طراوت بهارم از او است.

 

    به‏خاطر همان پاييزى كه گذشت،

 

همان لحظه‏اى كه شروع شد،

 

همان شروع دوباره

 

و به‏خاطر تمامىِ گستره‏اى

 

كه دست‏هاى كوچك ما

 

دست‏هاى بزرگى را به آغوش مى‏كشند 

 

 تا هوا سرشار از من و تو است

 

بيا لبريز از همديگر باشيم

 

كه تنها محبت اشباع‏ناپذير است.

 

تنها محبت اشباع‏ناپذير است ... .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط آرام  | 

 

 

 

كسي بگويد به من

                

                   از كدام قافله جا ماندم

 

                              كه

 

                               براي رهائيم دليلي نرسيد ؟؟؟؟؟

 

          

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط آرام  | 

 

 

وه ... چه زیبا بود اگر پائیز بودم

 

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

 

شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی

 

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

 

در شرار آتش دردی نهانی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط آرام  | 

 

 

كم كم داره بوي پائيز مياد

 

 

هوا كه سرد بشه شبا وقت خواب همه درو پنجره هاي اتاقمو

  مي بندم ، پرده ها رو ميندازم ،شمع وعود روشن مي كنم 

 وبه شعراي فروغ و سهراب با صداي خسرو شكيبايي

گوش مي كنم يا به آهنگاي مورد علاقه ام

 آهنگايي كه باهاشون به دنياي خاطره ها سفر مي كنم

 با شنيدن بعضياشون بغض مي كنم و اشكام نا خواسته ميريزه

  با شنيدن بعضي ديگه شون يه چيزي روي قلبم  سنگيني

مي كنه و قلبم تير مي كشه

  و با شنيدن بعضياشونم لبخند سرد ي از سر حسرت

نا خود آگاه روي لبام مي شينه

 

 

الآن ديگه به يمن هديه دوست داشتني و زيبايي  كه از دوستي

 بسيار عزيز گرفته ام مجبور نيستم با ام پي تري پلير

 يا نوار كاست به آهنگا و شعراي مورد علا قه ام گوش كنم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط آرام  |