هستىجان! با همه به زبان مهربانى سخن بگو،
مهربانى كليد دروازههاى ناگشودنىست
يك صدف بهترينها را در دلش دارد،
چون صدفى بهترين باش،
سايه التفات و مهربانى خود را از صدفهاى ديگر دريغ مكن.
راهِ دريا را به كسانى كه چون صدف مىانديشند نشان بده،
دريا هميشه چشم براهِ صدف است.
هستى كوچك ما!
ما نشانى دريا و صدف را از همديگر پرسيديم
يادم هست همين موضوع باعث آشنائى ما شد.
من در جستجوى صدف بودم نگهبان مرواريد اصالت
و او مىخواست به سراغ دريا برود.
او نشانى صدف بود و من نشانىِ راه دريا را مىدانستم.
چشمان كنجكاو او، جوياى دريا بود،
غافل از اينكه او خودش به توامان صدف و دريا بود.
من و اين همسفر دريادل اعتقاداتمان قرين هم بودند،
و اين موجبات سفرى آرام و پردوام را تا دل دريا پديد آورد.
ما عشق خودمان را مديون دريا و صدفيم،
مرام دريا و صدف موجب نزديكى و يكىشدن دلهاى ما شد.
هستىجان! ما هستىِ ترا هم مديون صدف و دريائيم.
پىبردن و دريافتن مرام دريا و صدف :
پايان تنفس و آغاز زندگىست.
ما براى آرامش درياى زندگى خودمان تلاش خواهيم كرد،
هيچ دريائى طوفانى نخواهد بود
مگر آنكه تندباد افعالِ ناآگاهانه،
طوفان شكننده آن دريا را پديد آورد.
دل دريائى
يك دل دريائى دست يارى با دلى دريائى مىدهد
تا طوفان ناخواسته حوادث او را فرونشكند
و از پاى درنياورد.
يك دل دريائى :
سخاوت ابرها و كرامت دريا را با خودش دارد.
دل دريائى خودخواه نيست دگرخواه است.
هستىجان! باور كن آفت آدمى، حس خودخواهىست.
هستىجان! دريا منتظر صدفهائىست
نگهبان مرواريد اصالت و دوستداشتن.
صدف خودت باش، آرام، منتظر، صبور.
در عمق همين دريا، زايش گوهر را بياغاز.
طاقتِ صدف ماندن را از دست مده.
صدفِ امروز: درياى فرداست.
همانگونه كه صدف امروز:
قطره ديروز
و قطره ديروز:
چشمه كوچكِ كوهسار پريروز است.
باوركن! سرچشمه كه بخشكد،
آسمان كه بىابر شود،
دريا هم كه باشى باز،
كاسه به دست گداىِ قطره مىشوى.
باوركن!
هى دنبالِ سينه ريز امواج و صدف و بوتيمار مىگردى!
گاهى بايد كوير بود تا لذت عطش را بيشتر احساس كرد.
گاهى بايد عطش شد
تا درك لذت شرب آب در تو زنده شود،
گاهى بايد چشمهاى پرسخاوت شد
تا كه آهوانِ دشت در عطش آب نميرند،
هستىجان!
براى درياشدن، اول بايد قطره شد،
قطرهبودن امروز باعث مىشود
كه فردا به درياشدن خويش غره نباشى.
و بدان كه قطرهشدن، قطرهماندن نيست.
به قطره بودن خويش معترف باش
اما به قطرهماندنِ خويش قانع مباش.
هميشه به نقصِ معترف و معترض باش.
صدف باش
و به درياشدن و دريابودن بينديش .
رو به سوى تمامىِ مُحالاتى
كه در خواب گاهگاهى آنها را مىديدم.
پاييز براى من سرفصل جديدى بود
براى پوستاندازى، تغيير، تنفس
و استشمام بويى كه طراوت بهارم از او است.
بهخاطر همان پاييزى كه گذشت،
همان لحظهاى كه شروع شد،
همان شروع دوباره
و بهخاطر تمامىِ گسترهاى
كه دستهاى كوچك ما
دستهاى بزرگى را به آغوش مىكشند
تا هوا سرشار از من و تو است
بيا لبريز از همديگر باشيم
كه تنها محبت اشباعناپذير است.
تنها محبت اشباعناپذير است ... .
كسي بگويد به من
از كدام قافله جا ماندم
كه
براي رهائيم دليلي نرسيد ؟؟؟؟؟
وه ... چه زیبا بود اگر پائیز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
كم كم داره بوي پائيز مياد
هوا كه سرد بشه شبا وقت خواب همه درو پنجره هاي اتاقمو
مي بندم ، پرده ها رو ميندازم ،شمع وعود روشن مي كنم
وبه شعراي فروغ و سهراب با صداي خسرو شكيبايي
گوش مي كنم يا به آهنگاي مورد علاقه ام
آهنگايي كه باهاشون به دنياي خاطره ها سفر مي كنم
با شنيدن بعضياشون بغض مي كنم و اشكام نا خواسته ميريزه
با شنيدن بعضي ديگه شون يه چيزي روي قلبم سنگيني
مي كنه و قلبم تير مي كشه
و با شنيدن بعضياشونم لبخند سرد ي از سر حسرت
نا خود آگاه روي لبام مي شينه
الآن ديگه به يمن هديه دوست داشتني و زيبايي كه از دوستي
بسيار عزيز گرفته ام مجبور نيستم با ام پي تري پلير
يا نوار كاست به آهنگا و شعراي مورد علا قه ام گوش كنم